تبليغاتX
بهار آره ، پاییز نه

بهار آره ، پاییز نه

بهار آره، پاییز نه

آخرین نامه

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در

ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .

این نامه آخرین نامه یک فاحشه است

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود  برای تو می

نویسم ..

فاصله من فاصله پیکر درهم شکسته من با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب

بیش نیست ..

این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام

مستعارش زندگیست ..

مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان

غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......

خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال

جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای

مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست

تو به مرگ می سپردم ...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و

پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من

است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...

مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون

خواهی گریست ...

گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای

دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....

دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی    می

میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر

حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...

مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل

ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت

بار تو بسپارم ....

میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من

دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و

خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری

به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است

می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ

محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ،  بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را

ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من  که در حقیقت بیست و چهارمین سال

تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که

مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار

خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که

تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....

مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ،

این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ،

بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از

بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام

افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات

گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...

همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و

روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ،

پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه

کردند

آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !

در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ،

محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم

نداشتم ....

تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه  خندیدم ... اما  ،

بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر

بدانی ....

آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من

بود ، صاحب فرزندی شدم ...

از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار

بزرگترین نعمتها را نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...

شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در

به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....

احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا

آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....

آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!

آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !

مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!

رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان

بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم  ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد

آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که

رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....

 باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه

معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟

دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک

سپردند .

چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش

است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی

میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا

شکسته بود .

مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری  ماهانه برایت

بفرستم .

به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب

روم ....

چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در

عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...

دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار

تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد  ، و

چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

                                                                                 خدانگهدارتان

                                                                                               پایان  
+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای


ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم

 

در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای


پیرمردی کور و فلج درگوشه ای


مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای


پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم


دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای


پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای


تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

دوباره برگشتم!!

سلام به همه دوستان!!

خیلی خوشحالم دوباره برگشتم. امیدوارم این وبلاگو مثل قبل کنم.

از تمام کسانی که تو این چند مدت نبودم و برام پیام گذاشتن ممنونم.

امیدوارم جبران کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

 

خدا

گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را به من عطا کردند.اما تو هستی که موهبت زندگی جاودانه را به من

می بخشی!

خدایا !اگر با من باشی چه کسی می تواند علیه من باشد؟ اگر من با تو باشم چگونه ممکن است که

دشوار ها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند؟خدایا چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت صدای تو هر

لحظه با من سخن می گوید ، اما من آن را نمی شنوم .مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پرده جمال

 

  تو را بشنوم مرا بیاموز که پیوسته تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه پناه گاهم  به تو رو کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

مرگ ما هیگیر ...

 

  آسمان میگریست....

 

  و بادها ، شیون کنان فریاد میکشیدند  : بریز !... ای آسمان ، اشک بریز !

   بریزکه هر یک قطره اشک     تو    در بیکران  زمین ، ستونی بر بنای زندگیست .

   و آسمان میگریست .... میگریست...

  در پهنه کران ناپدید آسمان ، جز ناله ی زائیده از بر آشفتگی

  اشکهای بی امان و عصیان ابرهای سرگردان خبری نبود ...

  و دریا ، در کشاکش انقلاب امواج دیوانه ، همچنان حماسه ی

   بی پایان مرگ صیادان بی پناه را ، میسرود ...

   و در ساحل سرسام گرفته ی دریای بیکرانه ، ماهیگیر

  ، تور پاره پاره به شانه ،  خود را برای یک سفر شوم شبانه ، آماده میکرد ...

  آسمان میگریست ...

  و ماهیگیر ، اسیر قهر آشتی ناپذیر آسمان ها ! قهری که ا

   ز یک مرگ نابهنگام داستانها داشت تور صد پاره ی خود را

  – بقصد درو کردن ماهی -  بدل هزار پاره ی دریا میکاشت ...

   ساحل ، از ساعت ها پیش  ، در ظلمت یک مسافت طی شده ، گم شده بود .

   و آنطرفتر ساحل ، در تنگنای یک کلبه ی محقر

،  هماغوش با یک زندگی فراموش شده ی مطرود ، دست کوچک دختری چهارساله

   ، و دیده نگران همسری با نگاه تب آلود ، نگران بازگشت ماهیگیر بود ...

  آسمان میگریست ...

  و هنگامی که ماهیگیر ، بخاطر  نان خانواده ی مختصری که داشت

  ، پای شکننده ی مرگ را بزنجیر امواج دریا مست می بست ...

  در آنطرف ساحل ، سکوت کلبه ی  ماهیگیر را ، ناله ی شبگیر

   دختر چهارساله اش ، آهسته در هم شکست :

   دخترک در حالیکه بانگاه نگران ، در چهارسوی کلبه ، پی پدر خویش میگشت

   : با ناله ای حزین از مادرش میپرسید  که : مامان ... باباجونم ... برنگشت ؟!

   در حقیقت او پدرش را نمی خواست ...

  او ماهی کوچکی را میخواست که پدرش هر شب

–   پس از مراجعت از سفر های شبانه دریا ،  به او ، بدختر نازنینش ، هدیه میکرد ...

  وتا سپیده ی صبح ، دخترک بینوا ، بانگاه بیگناه ، پی باباجونش میگشت .

   و تا سپیده ی صبح ، باباجون دخترک ، ماهیگیر بی پناه ، از دریا برنگشت ...

  چند ساعتی بود که دیگر :

   آسمان نمیگریست ... و دریا خاموش بود ...

  بادهای سرگردان خوابیده بودند ...

   طوفان هم خوابیده بود ...

  و آفتاب ، ساعتها پیش ، طومار حکومت شاعرانه  ی ماه را

  ، در بسیط افلاک ، در هم نوردیده بود ...

  و از ساعت ها پیش ، همسر تیره بخت ماهیگیر ، دختر چهارساله اش بدوش

   در بسیط ساکت و ماتم زده دریا ، ساحل بساحل ، سراغ همسر گمشده اش را میگرفت ...

   و دریا در مقابل اثغاثه ی زن تیره بخت ، بطور وحشتناکی  ، لال شده بود ...

    و سه روز و سه شب .... پی ماهیگیر گشتند ... تا آنکه 

  :غروب سومین روز ، لاشه ی یخ بسته ی او را ، لا بلای کفنی پاره پار

   ه که در قاموس ماهیگیران تورش می نامند ، در گوشه ی ناشناسی  از سواحل آشنا ، یافتند ...

  و در بساط او ، همراه با جسدش ، جز یک ماهی کوچک که لابلای

   مشت یخ زده اش جان میکند ، هیچ نیافتند .

  و ماهیگیر مرده بود .....

 

کارو

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 3:39 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

 

دخترک کور...

 

  پسرک دل به دختر کور بست ..

  چون راز دل به دختر کور گفت ، چنین شنید :

  یاری نخواهم مگر با چشم خود بینم  ...

  و روزها گذشت ... روز ها ....روز ها .... و....

    از بیمارستان دخترک کور را احضار کردند برای عمل پیوند چشم !

   و بعد ...

  دخترک دیگر کور نبود ...

  او  به دنبال  پسر دوران نابیناییش  می گشت  تا  لحظه هایشان را با هم قسمت کنند .... ولی هیچ نیافت .

  تا اینکه ...

  روزی دختر با جوان خوش هیکل ولی کور رو به رو شد  . بیچاره جوانک به دختر، دل بست  و چون راز

  دل-گفت ، چنین شنید :

  مرا با  مردمان کور کاری نیست ...

  و سنگ ها به حال پسر گریستند ...

  او دل داد .... ولی دل نگرفت.... چشم داد تا که دل گیرد .... باز دل نگرفت ...

  پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 4:40 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

 

 

 تو ديوونه رفتي يه شب بي نشونه
 

 تو خواستي كه قلبم پريشون بمونه
 

 واست گريه من ديگه بي امونه

  دل از درد عشقم يه درياي خونه

  ميخوام با تو باشم
 

 ميخوام با تو باشم
 

 هنوز عاشقونه

  ولي نازنينم چگونه چگونه
 

 من از سبزسبزم ولي خسته خسته
 

 من از شهر عشقم ولي دل شكسته
 

 ميگفتم يه ابري يه همرنگ بارون
 

 يه بارون رحمت واسه سبزارون
 

 ميخوام با تو باشم
 

 هنوز عاشقونه
 

 ولي نازنينم چگونه چگونه
 

 ميخواستم بگم من كه عاشقترينم
 

 تو فرصت ندادي تو فرصت ندادي

  تو فرصت ندادي
 

 حقيقت چه تلخه 

  چه تلخه شكستن

  حقيقت همينه

  كه رفتي تو بي من
 

 كه رفتي تو بي من
 

 ميخوام با تو باشم هنوز عاشقونه
 

 ولي نازنينم
 

چگونه چگونه

 

                                                  عسل

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

 بهت نمی گم دوستت دارم، قسم می خورم که می پرستمت.

 بهت نمی گم هر چی بخوای بهت می دم، چون همه چیزم تویی.

 نمی خوابم که خوابتو ببینم، چون خیال تو خوش تر از خوابه.

 اگه یه روز چشمات پر اشک شد،

  دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی، صدام کن،

  قول نمی دم اشکاتوپاک کنم، منم باهات گریه میکنم.

 اگه دنبال مجسمه ی سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی، صدام کن،

 قول می دم ساکت بمونم.

 اگه دنبال خرابه ایی گشتی تا نفرت رو در اون دفع کنی٬ صدام کن، قلبم تنها خرابه ی  

  وجودتوست.

 اگه یه روز صدات کردم که بهت احتیاج دارم ، بهم نه نگو.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

قطره

  قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست.................

  قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
  هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني.
 
  راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
 
  قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
 
  قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.
 
  قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
 
  تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.
 
  خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
 
  روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
 
  خدا گفت: هست.
 
  قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
 
  خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
 
  آ دم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.
 
  اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.
 
 آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد.
 
 و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي،
 
 چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

مهمانی احساس 

 امشب احساسم مرامهمان کرده است 

   درد بي درمان مرا،

 درمان کرده است

    امشب باز دلم بي قرار شده

    براي ديدن نور مهتابت

 مرا گريان کرده است

     اي زيباترين مهتاب عشق

    اي بهترين همدم مهر  

  با تو ام اي بهار آرزوهايم

  با تواي شهسوار کوي سبز

      اي که قلبم در آتش عشقت افروخته

   از روياي رويت سوخت

  امشب از فرط درد و تنهايي

 باز نام زيباي تو را دارم بر لب

  سوختم از تب ، از اين درد هجر

      باورکن اي بهار آرزوها

      امشب منتظر در آرزوي نور مهتاب

        تا بيايي و از عشقت سرمست شوم

صبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

زندگی چیست؟

زندگی رازی غریب است.

زندگی برفهای سپید مهربانی است .

 زندگی برگهای رنگارنگ پائیزی است

 که صدای خش خش آن سکوت را می شکند.

 زندگی قطرات اشک غریبی است که آواره

 غربت نگاهی است.

 زندگی سکوت تنهایی هست که هرگز نمی شکند؟!

 زندگی راز غریبی است که در چشمان غم آلود

 تنهایی موج می زند .

زندگی صدای سازی است که با

 هیچ نوایی شنیده نمی شود. 

صبا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

از همان روزي که دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل


از همان روزي که فرزندان "آدم"

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مرد!گرچه آدم زنده بود

از همان روزي که يوسف را برادرهابه چاه انداختند

از همان روزي که باشلاق وخون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پراز آدم شدو اين آسياب

گشت وگشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ

آدميت برنگشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

 

 اونی که گفته بود پیشم مـی مونه

 

کسی که من دلم می خواد همونه

 

اونی که تو پایـیزواسم قسم خورد

 

 فــقط بــا مـن هــمیشه مــهـربـونـه

 

اونی که گفت قسمت همش دروغه

 

 یـه چــیـزیـه درسـت مـث بـهـونـه

 

اونـی که مـاجـرای عـاشـقـیـشـو

 

 گلدونه اطلسـی مـونـم مـی دونـه

 

اون کسی که می گفت ستاره ها مون

 

تــو بـهـتـریـن نـقـطـه کـهـکـشــونـه

 

اون که می گفت توکل دوتامون

 

 بـه لـطـفـای خـدای آســمــونـه

 

اونی که می گفت دق می کنه

 

اگر که پـای کسـی دیـگـری در مـیـونـه

 

اون که می گفت چاره فقط سکوته

 

واســه جـواب حـرف عـاشـقـونـه

 

نـمـی دونـم چـی شـد کـه رفـت

آخـر پیغام فرستاد من می رم دیگه دیونه

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

دوست داشتن به 21زبان مختلف دنی

  ا 01) English : I Love You 02)

Persian : To ra doost daram 03)

Italian : Ti amo 04)

German : Ich liebe Dich 05)

Turkish : Seni Seviyurum 06)

French : Je t'aime 07)

Greek : S'ayapo 08)

Spanish : Te quiero 09)

Hindi : Mai tumase pyre karati hun 10)

Arabic : Ana Behibak 11)

Iranian : Man doosat daram 12)

Japanese : Kimi o ai shiteru 13)

 Yugoslavian : Ya te volim 14)

Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida 15)

Russian : Ya vas liubliu 16)

Romanian : Te iu besc 17) V

ietnamese : Em ye^ Ha eh bak 18)

Syrian/lebanese : Bhebbek 19)

Swiss-German : Ch'ha di ga"rn 20)

Swedish : Jag a"Iskar dig 21)

Africans : Ek het jou li ...

مهشاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

چی شد؟
 
  نمی دونم چم شده؟ لحظه ها جون می گیرن و بعد از بین می رن...وقت خیلی کمه!

 چقدر از این دنیا بدم میاد... چه حرف مسخره ای! چقدر کلیشه ای! ولی چقدر واقعی!

 خسته ام از آدمها ( واقعاْ این نام برازنده ست؟) که عادت کردن فقط هیجان صدات رو بشنون ..

 .هیجان شادی...نه صدایی که از درد می لرزه

  خواستم بگم مردونگی کن! اما فکر کردم چه کلمه ی مسخره ایه این مردونگی

  که منشاءش یه کلمه ی  سیاه سه حرفیه.... سه حرف تو خالی و تاریک و پر گناه

 چیه بهت برخورد؟ من از تمام چهره های رنگین و روشنفکرانه بیزارم...

  من! چه کلمه ی زشتی! چه غرور کاذبی

 همه عادت کردن از بالا بهت نگاه کنن و تو همیشه ته این عمق سیاه می مونی..

 . همه از بالا نگاه می کنن ( چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟)

 دنبال هیچی نیستم...خصوصا امشب که بدون هیچ پیش نویسی دارم فقط تایپ می کنم..

 .اهمیتی داره؟ نه کسی خواننده ی واقعی نیست... اگه بود اهمیتی داشت؟ ( کاش بود!)

 خسته ام ..بازم یه کلیشه ی دیگه .. یه کلمه ی تکراری دیگه

 نمی خوام کسی دستمو بگیره...نمی خوام کمکم کنه

 تو این دنیا که تمام ترازوهای عدالت به سمت بی عدالتی خم میشه ، من هیچ ادعایی ندارم

 تو دنیایی که عبادت گرسنه موندن مثل یه حیوونه....و بعد قسم دروغ خوردن

 ، من منتظر چیزی نیستم! یعنی الان منتظر نیستم

 تو این دنیا که شاکی در اخر متهمه ...من هیچ شکایتی ندارم

 کاش این کلمه ی سه حرفی مسخره و پوچ هیچ وقت شکل نمی گرفت

  که مردم دنبال جوانمردی و مردونگی و قول مردونه نباشن

 کاش این دنیای لعنتی نبود... بشریت بیماره ! بیمار ! بیمار!

 من از همه بیمار تر.. که حس می کنم سرتاسر این سیاهی رو!

 

  ای خدا کاشکی بشنوی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

  بهار،دختري از فصل زرد

 بهار از سرگذشت خود نوشت...

   اين سرگذشت كسي است كه به جرم سلام كردن با او خداحافظی            

 كردند،چه آسان  است سلام كردن به غريبه اي كه مي خواهد آشنايت باشداما غريبه

 بايد مي دانست كه به چه كسي سلام ميدهد.او بايد مي دانست كه چراآشناي او

  نامش بهار است.او از خزان سرگذشت خود به بهار روي آورد اما بهار دستش را

  نگرفت و او با خود زمزمه كرد:

  قصه برگ وباده تمام سرنوشتم            دلم بهارو ميخواست اما پائيزيه سرشتم

 اوزمزمه كنان بهار را ترك گفت و ديگر نخواست بهار باشدواوشد هر چيزي غير از

   بهار .او از سرگذشت غمبارش نگفت.نگفت كه چگونه غربتش را به تنهايي تحمل مي

  كند.او از بهار سفر كرد.سالها بود كه از بهار سفر كرده بود.روزگاري او كودكي اش را

 به سوگ نشست.مي خواست كودك باشداما نتوانست،او بايد جاي بازي كودكانه اش

 ،بزرگسالي اش را مجسم مي كردوبدينسان كودكي اش را در انبوهي از خاطرات

 دردناكش دفن كردبه اميد روزي كه بهار از راه برسد.او نام خود را بهار گذاشت و غريبه

 چه  مي دانست پشت يك اسم چه راز هاي ناگفته اي ميل فاش شدن دارد؟بهار با

 تمام غصه ودردي كه داشت شكوفا شد،مثل درختي كه فقط برگ و بار داشت شكوفا

 شد.او روزي قلم در دست گرفت تا با تكه هاي بي جان كاغذ درد دل كند،او در نيمه

  راه غربت خود همسفر باد شد تا حداقل چيزي داشته باشد كه برگ هاي زرد و

 فسرده را از تن او بزدايد.او مي خواست با بي تعلقي به استقبال بهار برود و بهار

 رخت سبزي به او هديه كند .اما زمستان اندوهش طولاني تر از آن بود كه بهار بتواند

  عرياني او را بپوشاند.او در زمستان سرد و تيره سرنوشتش تنها ماند.او زخمي

  زمستان شد.اما بهار را با تمام وجودش مي خواست.سالها از بهار نوشت و در انتظار

  بهار نشست اما گويي بهار ميل آمدن نداشت.باخود گفت انتظار كشيدن براي چيزي

  كه مي داني رخ خواهد داد،آسان است اما انتظار من انتظار تلخي است چرا كه نمي

  دانم آيا بهار خواهد آمد يا نه؟او باز هم نوشت وهر چه مي نوشت به بهار مي

  رسيدوناگهان باد كاغذ وقلم او را با خود برد ،تنها چيزهايي كه داشت .واو هراسان

 وگريان -چنانكه كودكي اش ازخاطراتش سر بر آورده باشد-دنبال باد راه افتاد.راهي كه

 نمي دانست به كجا خواهد رسيد.او از جاده هاي زيادي عبور كرد،از قله هاي زيادي

  بالا رفت.او راه سختي را پشت سر گذاشت و عاقبت خود را در چمنزاري سرسبزو

  زيبا يافت.از شوق رسيدن به بهار ،كاغذ و قلمش را فراموش كرد.او تمام سرگذشت

  خود را فراموش كرد،چرا كه بهار را تولدي دوباره  مي دانست .بهار با روي گشاده از او

  استقبال كردواو سرمست از كاميابي اش خودرا نمي فهميد.هنگامي به خود آمد كه

  بهار رفته بود.با اندوه به خود گفت:آيا من خواب شيريني مي ديدم؟

  بهار بايد يك چيز را مي دانست.او بايد مي دانست كه بهاري كه منتظر آمدنش بود به

 اندازه زمستان هاي زندگيش طولاني نيست.او رويايش را فراموش كردوبا اندوهي كه

 بهار را از دست داده بود غريبه را ترك گفت واين است سرگذشت بهار...دختري از

  فصل سرد...دختري از جنس برگ هاي زرد ...

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

مرگ رنگ

رنگي كنار شب

بي حرف مرده است .

مرغي سياه آمده از راه هاي دور

مي خواند از بلندي بام شب شكست .

سر مست فتح آمده از راه

اين مرغ غم پرست .

در اين شكست رنگ

از هم گسسته رشته هر آهنگ .

تنها صداي مرغك بي باك

گوش سكوت ساده مي آرايد

با گوشواره پژواك .

مرغ سياه آمده از راه هاي دور

بنشسته روي بام بلند شب شكست

چون سنگ، بي تكان .

لغزانده چشم را

بر شكل هاي در هم پندارش .

خوابي شگفت مي دهد آزارش :

گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب .

در جاده هاي عطر

پاي نسيم مانده ز رفتار

هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست

نقشي كشد به ياري منقار

بندي گسسته است

خوابي شكسته است

رؤياي سرزمين

افسانه شگفتن گلهاي رنگ را

 از ياد برده است .

بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد

رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است .

 

                            سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 يادته ؟

 تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....

 دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...

 تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی

 ، بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...

 تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ..

 نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات ..

 حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم

 و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش ميشم ..

 اين پيله رو دوست دارم .. چون ميدونم ديگه هيچ مسافری

  سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد ..

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

تا حالا عاشق شدی؟........

 در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب
 
 شعر تموم شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به
 
 پروانه ایی که دورش می چرخید کرد و گفت :

 - شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن

 پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن .

 شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم

 پروانه : بپرس .

 شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟

 پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت :

 - خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من

 هم عاشقانه دور تو میگردم .

  شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که

  من روشن باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من

  همیشه و با تمام وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه

  پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من را ببینی منتظر می مونم و می سوزم

  حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و من از بین برم .که البته در اون

  صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد.

  پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم

  اینقدر دور تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم .

  شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت

  شرطی باشه اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق

  شعله و نور من هستی نه عاشق خود من .

  برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که

 عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت :

 - نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم .

  شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟

  پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور

 شمع می گشت گفت :

 - آره , دارم.

 و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل

 بود, چرا که اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده

 بود به شمع خاموش . پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد .

 با لاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در حالی که چشماش خیس شده بودن گفت :

 آره...راست میگفتی...  حق با تو بود .......

 و لحظاتی بعد نور لامپ 100 وات اتاق نظر پروانه را به خودش جلب کرده

 بود ...............

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

مرگ رنگ

 فصل بی انتهای زندگی

  فصل حکومت اصوات

  فصل بی رنگی!

 

 من قدم می گذارم در اندیشه ی باد

 و همه خاطره هایت را می نشانم همچو قاصدک به دست باد

 خاطرات آن تمناهایت

 که بودنت را کرد بی رنگ

 و برای همیشه از دلم افشاند رنگ

 فصل فصل مرگ نیرنگ

 فصل فصل مرگ رنگ!

 

 دیگر ماندگارترین صداها را هم از یاد خواهم برد

 و صادقانه ترین آرزوها را هم به دست نرم نسیم خواهم سپرد

 اینک آزادم

 همچو گلبرگ به دست تقدیر

 همچو ابری به دست روزگار

 وبه هر رنگین کمان 

 رنگ بی رنگی خواهم نشاند

 و سر کوه بلند شوق بی صدایی سر خواهم داد

 نه به اصوات دلی خواهم بست

 نه به رنگینی رنگ!

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگ برات

    می خوام یه بار ببینمت سر بذارم رو شونه هات

             دوست داشتم با گل های سرخ میومدم به دیدنت

                      نه اینکه با تخت سیاه چشمای تو ببینمت

                                  گل رو پر پر می کنم سر مزارت

                           تا ابد بارونیه چشمای یارت

                     رفتی از کوچه من تو در دل خاک

               از تو یادگاریه چشمای نمناک

           پاییز غریب و بی رحم

      اون همه برگ مگه کم بود

 گل من تو چرا چیدی

     گل من دنیای من بود

            گلم و ازو گرفتی

                  تک و تنهام زیر بارون

                          حالا که نیستی کنارم

                                 می زارم سر به بیابون

                                         هنوزم بارون میباره

                                                تو میای انگار کنارم

                                                        خودت بهتر می دونی

                                                            هنوز بارون می باره

                                                                  پاییز غریب وبی رحم

                                                                       اون همه برگ مگه کم بود

                                                                             گل من تو چرا چیدی

                                                                                  گل من دنیای من بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

وصيت مي کنم وقتي که مردم اگرشد شعري از عشق بخوانيد
وصيت ميکنم يا که اگر شد شب اول سر قبرم بمانيد
اگر شد شمع خاموشي بگذاريد
اگر شد نهالي از گل بکارييد
مرادرتابوت تاريکي بگذاريد
تا همگان بدانند که در تاريکترين قبر
قبري به نام زندگي جان کنده ام
دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد
تا همگان بدانند که به آنچه خواسته ام نرسيده ام
چشم هايم را باز بگذاريد تا همگان بدانند
که تا آخرين لحظه مرگ چشم براهش بوده ام
ودهانم را باز بگذاريد
تا همگان بدانند تا آخرين لحظه مرگ
           انچه را که خواستم نگفتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

مي خواهم اشک را معنا کنم


اشک يعني  گريه قلبي سرخ


اشک  يعني  گريز از تنهايي  


 اشک يعني زلالي  يک عشق 


  اشک يعني سر چشمه  پاکي


 اشک يعني يک قطره خوبي   


شايد هم يک دريا غم!!!!!!!   


و انگار چشمها خشک شدند 


اشکي بريزيد از شوق!!!!!!    


گريه کنيد تا دريا شويد!!!!!    


حالا شما بگوييد:                 


اشک چيست؟     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

داد و بیداد که از چشم تو دورم کردند

دور کردند و مرا زنده به گورم کردند

هرچه فریاد زدم فایده انگار نداشت

من نمی رفتم از این خانه و زورم کردند

خواستم گریه کنم ، اشک مرا خُشکاندند

خواستم چشم بدوزم به تو ، کورم کردند

از سلیمانی درگاه تو راندند مرا

خُرد کردند و به اندازه ی مورم کردند

آمدم توبه کنم ، وقت به پایان آمد

داد و بیداد که از اهل قبورم کردند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 

 

از پاییز پرسیدم مرگ چیست گفت:شکوفه زدن درختان

 

از بهار پرسیدم گفت:زرد شدن برگ سبز درختان

 

از خنده پرسیدم:نشست غم روی چهره آدما

 

از مردن پرسیدم گفت:واقعیتی انکار ناپذیر

 

از عشق پرسیدم گفت:پاییزی شدن بهار قلبی که روزی واسه خنده معشوقش می میره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط امیر  |